خرید بک لینک
آن جا که نظر باشد هر کار چو زر باشد بی دست برد چوگان هر گوی ز میدانش شمس الحق تبریزی کو هر دل بی دل را می آرد و می آرد تا حضرت سلطانش 1233 درون ظلمتی می جو صفاتش که باشد نور و ظلمت محو ذاتش در آن ظلمت رسی در آب حیوان نه در هر ظلمتست آب حیاتش بسی دل ها رسد آن جا چو برقی ولی مشکل بود آن جا ثباتش خنک آن بیدق فرخ رخی را که هر دم می رساند شه به ماتش بسی دل ها چو شکر شد شکسته نگشته صاف و نابسته نباتش بپوشیده ز خود تشریف فقرش هم از یاقوت خود داده زکاتش اگر رویش به قبله می نبینی درون کعبه شد جای صلاتش شب قدرست او دریاب او را امان یابی چو برخوانی براتش ز هجران خداوند شمس تبریز شده نالان حیاتش از مماتش 1234 قضا آمد شنو طبل نفیرش نفیرش تلختر یا زخم تیرش چو دایه این جهان پستان سیه کرد گلوگیر آمدت چون شهد شیرش خنک طفلی که دندان خرد یافت رهد زین دایه و شیر و زحیرش بشارت های غیبی شد غذااش ز شیرش وارهانید از بشیرش چو هر دم می رسد تلقین عشقش چه غم دارد ز منکر یا نکیرش چو آن خورشید بر وی سایه انداخت ز دوزخ ایمنست و زمهریرش به اقبال جوان واگشت جانی که راه دین نزد این چرخ پیرش

برچسب: نویسنده: shah تاريخ: چهارشنبه 8 خرداد 1392 ساعت: 13:52

صفحه بندی